نگاهی کاش
در آیینه نمیکردی
خالی از نگاه من برو
تهدید،
کندترین قیچی، برای این طناب بود
و کهنهترین راه برای پرواز
شاید خواب
صدای سوتِ خراش انگشت نیاز
بر تخته سیاه خاطرات
چندش آورتر از تو بود
داس تکرار را
ببوس و برو.
چشمهای من
بیپناهاند.
قطره اشکی حتی،
از آن گذر نمیکند.
سپید چشمهای من دگر،
کبود را
تاب نیاورد.
صدای چشمهای من
به هیچ کس
- هیچ کس-
نمیرسد.
گوشهای کز کردهام و هر چه صدایم میکنم، انگار نه انگار... در حبابی قرار دارم و امواج صداهایم به گوشم نمیرسند. نمیشنوم...
بین من و تو اگر فاصلهای هم نباشد، باز هم من و توییم. من و تو هیچ گاه ما نمیشود. ما، دروغ ِ بزرگی است.
تو اگر توهم ِ من هم که باشی، بنده حلقه به گوش ِ من هم که باشی، باز تویی. من هم منم. ما انگارهای ذهنی است.
من دارد راه میرود و فکر میکند. میرود و میرود و... ظاهرش به موجودی رفته که بیهیچ هدفی و معنایی، هستند فقط برای اینکه بروند... من هم دارد میرود... ظاهر خنده داری یافته و الآن است که آنقدر بلند بلند بخندم که برگردم و نگاهم کنم. میخندم... شاید، تنها برای اینکه برگردم و ظاهرم معنایی پیدا کند. برگشتن به خودی خود که بیمعنی نیست. اما اگر برگردم که ببینم، دارم بلند بلند میخندم، میشود معنایی و آنوقت است که من هدفمند میشود. اما... با تمام توان میخندم و خبری از برگشتنم نیست. من دارد میرود و فکر میکند. فکر میکند هدف، دروغ بزرگی است. معنا؟! میخندد. من دارد بلند بلند میخندد و میرود و... دیگر فکر هم نمیکنم.
تو اگر نگاهم که کنی، باز من از دیدهات پنهان میماند. من درست روبرویت ایستادهام، دارم تو را نگاه میکنم که رویت به من است و داری نگاهم میکنی. و من را هم میبینم که پشت به پشت تو است و دارد میرود، گریزان و هراسان. بلند بلند میگریم و میگریزد... میگرید و میگریزم...
گوشهای کز کردهای و هر چه صدایت میکنم، انگار نه انگار... در حبابی قرار داری و امواج صداهایت به گوشت نمیرسند. نمیشنوی...
آیا هیچ راهی
از میان تنهایی من
به نزدیکی مزرعهی شما کشیدهاند؟
اسبهای ابلق خسته
گاری کوچکِ شکسته
و افسوس گذشته
آسمانم هرگز
اینچنین بیابر
در ماتم خویش نگریسته بود
بی پرنده، بی باد، بی طلوع
تنها
آفتاب ظهر تنهایی
و دست خونین غروب بود
برای مژگان،
بخاطر حساسیتهای کوچکم!
پرده را کنار میزنم و خاک گوشه پنجره را میگیرم. مادر میگوید چه تمیز هم کار میکنه؟! صورتم را به طرفش میچرخانم و لبخندی تحویلش میدهم. میز را کنار میکشم و زیرش را جارو میزنم. کنار پایه مبلها را هم...
میگویم دختری که میخواد کنار من زندگی کنه، باید قد خودم آدم تمیزی باشه. مادر میگوید خوب پیدا میشه. تازه آدمها از هم چیز یاد میگیرن. میز را سر جایش میکشم. سری جارو برقی را عوض میکنم و شروع میکنم دوباره وسط فرش را جارو کشیدن. به مادر میگویم ولی اگه نخواست یاد بگیره چی؟! اگه بعدا فهمیدی که دختر تمیزی نیست و مثلا وقتی رختها رو میخواد رو بند پهن کنه، مثل مامان صاف پهنشون نمیکنه. اینقدر صاف که انگاری دیگه احتیاجی به اتو ندارن. من حالم بهم میخوره وقتی یه بند، رخت میبینم چروک ِ چروک. مادر میگوید تو هم چه چیزهایی میگیها؟!
پای راستم را بلند میکنم و دکمهی جارو را فشار میدهم و جارو از صدا میافتد. میگویم ولی این چیزها برای زندگی مشترک خیلی هم مهمه. نیست؟ سرم طرف ِ مامان است. مامان یک جوری نگاهم میکند. هیچ تغییر خاصی در خطوط صورتش نمیشود دید. نمیفهمم تأییدم میکند یا... رو به مادر میگویم نیست؟ متوجه میشوم دارم بلند صحبت میکنم. صدای جارو مرا وادار کرده بود که بلند صحبت کنم. با صدای آرامتری میگویم اگه دختره مثل من ظرف نشوره، اگه مثل مامان هر شب آشپزخونه رو تمیز نکنه، گاز رو پاک نکنه، اگه گاز لک و روغنی باشه، خوب من حالم بد میشه. نمیتونم تو اون آشپزخونه کار کنم. اگه وقتی ظرفها رو شست، سینک ظرف شویی رو اسکاچ نکشه و آب نگیره و آخرش هم خشکش نکنه. اگه ظرف شویی لک داشته باشه... مادر میپرد وسط حرفم و میگوید برو بابا... دست راستش را بالا میآورد و صورتش هم کمی به طرف دستش میچرخد. میگویم اگه وقتی داره ظرفهای کثیف رو جمع میکنه، ظرفهای چرب و با اونایی که چرب نیستن قاطی کنه؟! مادر نگاهی میکند، انگار با یک خل تمام عیار سر و کار دارد. انگار سفیدی چشمانش بیشتر به چشم میآیند. میگویم جدی میگم، اونطوری نگام نکن.
حالت چهرهاش نرمتر از قبل میشود. هیچ خطوط شکستهای در صورتش یافت نمیشود. میگوید مادرجان، یه همچین دختری که میگی، که دروغ نگه، حسود نباشه، قانع زندگی کنه و تمیز باشه و با شعور باشه و تحصیل کرده باشه و... یکهو مکث میکند و میگوید اصلا مگه خودت این طوری هستی؟! حالتش شبیه آدمی است که ناگهان مهمترین موضوع زندگیاش را کشف کرده است. میگویم معلومه که هستم. با حرف قبلیاش کمی جلو آمده بود و حالت حق به جانبی داشت، حالا با جواب محکم من، کمی در خود جمع میشود و نگاهی میکند، انگار که من مغرورم؟! و حرفش را ادامه میدهد. لحن حرف زدنش را بسیار دوست میدارم. آنقدر آرام است، که احساس میکنی در هیچ جا هستی. ببین مادر، آدمها از هم چیز یاد میگیرن. یه دختری اگه بعضی از این چیزهایی رو هم که میگی بلد نباشه، خوب یاد میگیره. با هزار سال نا امیدی میگویم ای بابا! من که نسبت به این موضوع بد بینم. مادر چیزی نمیگوید. جارو را از برق میکشم و پایم را میگذارم رو دکمهی سیم جمع کن جارو. خم میشوم تا گرههای سیم را باز کنم. در همان حالت میگویم تازه، دختره باید کار هم بکنه. مادر لحنش جدی میشود و میگوید زن نباید کار کنه. زن اگه دانشگاه هم میره برای اینه که بتونه بچههای خوبی تربیت کنه. میگویم ولی زن ِ من باید استقلال مالی داشته باشه. باید بتونه از پس ِ خودش بربیاد. شوخی را قاطی ِ جدی میکند تا ناراحت نشوم، میگوید من یه همچین دختری نمیشناسم، یه همچین دختری رو، برو خودت پیدا کن. دستش را به سمت نا معلومی پرتاب میکند و میخندد و من هم بهش میگویم دیدی کم اووردی؟! میگوید من یه همچین دختری رو قبول ندارم. دستهی جارو را میگیرم و به سمت کمد میروم و جارو را سر جایش میگذارم.
مامان بیزحمت یه چایی برام بریز. تو استکانهایی که تازه شستی و هنوز خیسه، نریزیها! استکانش خشک باشه، لطفا. لطفا را با تأکید خاصی میگویم و روی مبل ولو میشوم. مامان بدجوری نگاهم میکند. تیزی نگاهش محسوس است. از مادر هم میپرسد که چایی میخورد یا نه. مادر میگوید نه. بحث مختومه شده است. هر کسی عقیدهی خودش را دارد و با عقاید خودش زندگی میکند!
***
میگویم شب بخیر. مادر میگوید اگه فردا ما رو ندیدی خداحافظ. میگویم اِ... چرا؟ میگوید صبح خونه کار دارم. با بابات صبح ِ زود میرم. میگویم خیلی خوب، باز هم از اینورها بیاید. دو قدم به سمت اتاقم نرفته، انگار که یاد ِ چیز مهمی افتاده باشم، برمیگردم. مادر میگوید چی شد؟ میگویم میرم دستشویی. با تعجب و همراه با خنده میگوید تو که الآن دستشویی بودی و مسواک هم که زدی؟! میگویم نه اون حساب نیست. این دستشویی قبل ِ خوابه. نرم میخندد. از دستشویی بیرون میآیم، وضو میگیرم و میروم سمت اتاقم.
***
پتویم را از روی تخت کنار میزنم. یاد حرف ِ محمد میافتم...
... بابا روی تخت را برا چی میکشی؟!... احمقی هستیا! دوباره شب میخوای روش بخوابی دیگه... با دقت دستم را روی روتختی میکشم، تا صاف ِ صاف شود. بابا بیخیال، تو هم چه حوصلهای داریها؟!
فکر میکنم آخه چطور میشه فهمید، دختری که آدم برای زندگی کردن انتخاب میکنه، اینقدر تمیز هست یا نه؟! روی تخت ولو میشوم. یاد حرف احمد میافتم، این دختری که تو میگی رو، اگر هم باشه، صادر میکنند. به تو نمیدنش! شاید هم مادر راست میگه و دو تا آدم ِ کنار ِ هم، از هم چیز یاد میگیرن. ولی یه عمر زندگی، اینقدر زیاد هست که آدم نتونه ریسک کنه. نیست؟ هست؟! نمیدونم...
خواب میروم.
***
از تشنگی از خواب میپرم. از جام بلند میشوم و میروم سمت شیر ظرف شویی و سرم را میگیرم زیر شیر و تا نفس هست آب میخورم. دوباره نفس میگیرم و دوباره آب... سیرآب میشوم. شیر را میبندم. میآیم با دستمال آویزان به آبگیر ظرفها، دور ِ دهانم را خشک کنم. یادم میافتد که مامان دفعهی قبل به خاطر این کار دعوام کرده است. از این کار بدش میآید. دستمالی که دستهایش را باهاش خشک میکند، باید از یک حدی تمیزتر باشد. بدش میآید خوب! مامانه دیگه کاریش نمیشه کرد! این جمله را آرام زیرلب برای خودم میگویم. پیش خودم فکر میکنم، حالا که نیست؟!... ولی دستمال را برنمیدارم. دور لبم را با دستمال کاغذی خشک میکنم و چند قطره آبی که روی لبه سینک ریخته را هم با همان دستمال میگیرم و دستمال را در سطل میاندازم. فکر میکنم اگر مامان الآن اینجا بود میگفت چه کثافت کاریی میکنیها؟! و مجبورم میکرد که دستم را دوباره بشویم. حالا که نیست.
---------------------
پینوشت: نمیدونم کجا باید تمومش میکردم، شاید همون قسمت اول بس بود و جملهی آخرش، جملهی خوبی برای تموم کردن؟! به هر حال دفعه اولی که همه این متن رو نوشتم، فکر کردم، این نصف اون چیزی است که درباره حساسیتهام میخوام بنویسم، اما خوب بعد پشیمون شدم و این شد همهاش. گمونم برای حفظ آبرو هم که شده پشیمونیم خوب بود، نه؟! از مژگان هم باید معذرت بخوام به خاطر جمله تقدیمی، اما گمونم خودت هم مقصر بودی و هستی؟! p:
ضمنا برای اینکه FEIQL بشه، بگم که همهی اینها به من مربوط میشه(نه کس ِ دیگهای) که فقط میخواستم یه طوری بیانشون کنم. همین!!! D:
یه قطره آب میچکه روی صورتم... یکی دیگه... و باز هم...
سرم رو بلند میکنم و میبینم یه تیکه ابر کوچیک درست بالای سرم قرار داره... و گر نه آسمان ِ خدا صافِ صافه...
نگاهت میکنم...
تو هم نگاهم میکنی...
میگی چته؟...
میگم خوبم، هیچی...
و تو که یهو بلند بلند و با تمام توانت میزنی زیر خنده...
و منم که مچاله میشم...
خیس هم...
یادش بخیر
مدادهای تبرک استدلر
برای امتحاناتمان
مادر،
جایش در بهشت
به کعبه مالیده بودشان
آه، پاککن فیلی بیچارهام ولی
از افسون شوم سرنوشت
جولانگاه
مدادهای بیریشهی تو بود
و چه ساده
خیال بیرنگ شال کودک شوقم را
از سرت باز کردی
گفتی مرسی
و دستانش،
بوی نخود سیاه گرفت
اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفًا وَشَيْبَةً يَخْلُقُ مَا يَشَاء وَهُوَ الْعَلِيمُ الْقَدِيرُ
خدا همان كسى است كه شما را آفريد در حالى كه ضعيف بوديد؛ سپس بعد از ناتوانى ، قوّت بخشيد و باز بعد از قوّت، ضعف و پيرى قرار داد؛ او هر چه بخواهد مىآفريند، و دانا و تواناست. سوره روم آيه ۵۴
حالا که امشب مثل هر شب نیست و کلهام از هر چیزی خالی است و آماده خوابیدن، این صدا نمیگذارد بخوابم. یکی نیست بگوید مگر هر چند وقت یکبار چنین اتفاقی برایم میافتد؟! اینکه نخواهم یا نتوانم یا اصلا چیزی برای فکر کردن نداشته باشم. که هجومی از تصاویر و جملات ذهنم را تسخیر نکرده باشد. وای خدای من، این صدا نمیگذارد بخوابم! ناچار بلند میشوم.
میروم سر یخچال و پارچ آب را برمیدارم و یک لیوان آب میخورم. صدا از آشپزخانه واضحتر شنیده میشود. نمیدانم چرا هیچ کس این پیرزن را نمیبرد بیاندازد یک گوشهای تا جانش در برود و همه راحت شویم. در یخچال را میبندم.
از آشپزخانه که میآیم بیرون، جملات لحظات پیش دوباره از ذهنم میگذرد. انگار بار اول نفهمیده باشم چه گفتهام؟! چرا هیچ کس این پیرزن را نمیبرد بیاندازد گوشهای تا جانش در برود و همه راحت شویم؟! لرزشی یکباره از پشت گردنم شروع میشود و تمام بدنم را میلرزاند. خودم را دعوا میکنم اما سخت میتوانم بر اعصابم کنترلی داشته باشم و بگویم جملهام چقدر بیرحمانه بوده و چقدر راحت از ذهنم گذشته است.
چندبار زنگ زدهام و گفتهام لطفا شبها صدای رادیو را اینقدر بلند نکنید. صدا آنقدر بلند است که به طور واضح در خانه ما میپیچد و آسایش ما را سلب کرده است. اما کو گوش شنوا؟! اصلا به من چه ربطی دارد که پیرزن ۹۸ سالش است و گاهی که شبها تنهاست، صدای رادیو را آنقدر بلند میکنند که متوجه تنهایی خودش نشود. من هر چقدر هم که فکر کنم سر از کار خدا در نمیآورم. آخر این دیگر چه زندگیای است؟
باز تصاویر میآیند. آرام آرام از دور و بر میآیند و به طور ناگهانی و دور از تصوری، ذهنم را اشغال میکنند. اگر صدای رادیو هم قطع شود، دیگر من خوابم نخواهد برد.
روی کاناپه دراز میکشم و به سقف خیره میشوم. من هم آنقدر پیر خواهم شد که صدای بلند یک رادیو از تنهایی درم بیاورد؟ که فرق یک همدم را با رادیو نتوانم تشخیص دهم؟ فکر میکنم که خودم را خواهم کشت. قبل از آنکه پیری و ناتوانی آنقدر بر من مسلط شود که زمین گیرم کند... که کسی بیاید و کثافتم را از من بگیرد و پاکم کند. بچههایم؟! نه نه دلم نمیخواهد... اصلا اگر اینطور باشد، دوست ندارم بچهای داشته باشم... زنم؟! نه نه این یکی را هم نمیخواهم... زنِ من آنقدر خودخواه خواهد بود که در چنین شرایطی ترکم کند... و یک پرستار میآورند... یکی که به نان شبش محتاج است میآید تا کارهای شخصیام را انجام دهد. غذایم را بدهد، دست و صورتم را بشوید و ناخنهای دست و پایم را بگیرد و برایم لنگن بگذارد. حمامم کند... نه نه نمیخواهم... نمیفهمم چرا این همه زجر لازم است؟!... گناه دارد؟! خوب داشته باشد. من نخواهم گذاشت که کار به اینجاها بکشد. خودم را خواهم کشت.
پیرمردی را میشناختم که ۹۰ را گذرانده بود و واقعا از زندگی کردن خسته شده بود. میگفت اگر از خدا نمیترسیدم، دستم را میکردم در پیریز برق! اما او سر حال بود نسبتا. زندگی میکرد اما خسته بود. دیگر هیچ جز مرگ نمیخواست.
فکر میکنم فردا روزی از خواب بیدار میشوم. دوش میگیرم. صبحانهام را میخورم و لباسهایم را میپوشم و از خانه میزنم بیرون. سر کوچه میرسم و میخواهم بروم آن سمت خیابان تا سوار تاکسی شوم. همین که میخواهم نیمه دوم خیابان را طی کنم، یکهو موتوری از پشت اتوبوس پیدایش میشود و با تمام سرعتش میکوبد به من و پرتم میکند آن طرف...
گمان نمیکنم در این حال، در سن جوانی و با این شدت تصادف، بتوانم یا اصلا اینقدر هوشیار باشم که آنقدر سرم را به زمین بکوبم تا جانم در برود. قبل از اینکه این تصادف بخواهد زمین گیرم کند.
آدم زمین گیر اگر مغز نداشته باشد، بهتر است. اگر واقعا نفهمد که چه بر سرش میآید، خوب چیزی ناراحتش نمیکند. اطرافیانش؟! به خودشان مربوط است که دوست دارند، وجود چنین آدمی را تحمل کنند یا نه. اما اگر سرت درست کار کند، لحظه به لحظهاش زجرآور است. مخصوصا برای آدمی مثل من! که دوست دارد همه کارهایش را خودش انجام دهد. که مغرور هم باشد. که ببیند که آنقدر عاجز شده که حتی توان نگه داشتن ادرار خودش را هم ندارد. که خودش را خیس میکند و باید در چشمهای آدمی –هر که میخواهد باشد- که دارد تمیزش میکند و لباسهایش را عوض میکند، نگاه کند و حضور خودش را تحمل کند.
فکر میکنم پیر شدهام و هنوز تنهایم. حتی کسی را ندارم که بیاید و فحشم دهد که خودخواهم. که دوستم دارد. که بگوید داغانتر از آن چیزی هستم که خودم تصور میکنم. که بگوید احمقی بیش نیستم اگر اطرافم را نگاه نکنم و نبینم که هستند کسانی که دل نگرانماند. راستی؟ آدمی که کسی را ندارد تا دعوایش کند و فحشش دهد، چقدر بدبخت است؟!
پیر شدهام و هم صحبتی ندارم. کارم این است که از ساعت 4 صبح، بعد از 2 ساعت خوابیدن به هر زور و کلکی، از خواب بپرم. چیز مختصری بخورم و خودم را مشغول رادیو کنم. کتاب؟! فیلم؟! حتی قرآن و مفاتیح هم نمیشود! چشمهایم آنقدر ضعیف شدهاند که نتوانم چیزی ببینم. دل مشغولیاتم رادیوی کوچکی است که هر جا میروم همراهم است و چند خط ادعیهای که از حفظم. که با خدایم حرف بزنم و بگویم خدایا شکرت!
یکهو و با تمام سرعت، از روی کاناپه بلند میشوم و خودم را میبینم که دارم طول اتاق را قدم میزنم.