انگار
قلب تو
باغ وحش حیوانات اهلی است
چیزی مانند
پاپ عامه پسند
یا وام دولتی
حکایت من و خودم
شبیه ازدواجی اجباری است
و حالا ما
به هم عادت کردیم
وگرنه
نه من خودم را می شناسم
نه دوست دارم
قطره ای
صبح زود
روی گونه ی تو
سر خورد
کنار تو
کسی
خیلی دور
خوابیده بود
تو را فقط
آنها می فهمند
وقتی می خندید
من فقط
کمی گیج
لبخند می زنم
مرا که بوسیدی
پلک های چوبی کابینت باز بود
تن تو را
تمام لیوان های سرو ته شیشه ای
تماشا کردند
نور لامپ های سرد
تلفن سیاه
نئون قرمز
پرده ی صورتی
ستاره های بنفش
دیوارهای زرد
خسته،
نشسته روی تخت خواب گرد
ژیگولو بودم انگار
و بی حوصله
نگاهش
پایان بی دغدغه ای است
که اسمی را به یاد نمی آورد
مانند آن لحظه
که خاطره ای
دزدکی
از کنارش عبور می کند
و دست ذهن کند
هرگز به آن نخواهد رسید
راستش
نمی دونم چرا گفتم
هر چی نگاه کردم
هیچ کلمه ای نبود
دیوانه ها
همه قایم شده بودن
تو هم اونجوری زل زده بودی
بیخیال هم نمی شدی
رسم است
اینجا
دلگیرترین شب سال
غصه می خورند
به گمانم تو را ترک می کند
این را
چشم مات قزل آلای مرده ای
که روی میز مانده بود گفت
در چشمان سیاه تو
اشتباهات من
شنای قورباغه می کنند
ببین
طبق آرای هابرماس
اصولا آدم ها سه دسته اند
نه نه دو دسته اند
یا…
امشب این آبلیمو
که تبلیغ طولانی مزخرفی هم داره
گند زده تو سوپ تو
کاریش هم نمی شه کرد